آینه

در آغوشم بودی

که

قطرات دلتنگی هایم

بار دیگر تو را از قاب رویاهام میدزدند و رو گونه هام جاری میکنند

چشمهام به روی دو جفت چشم قاب شده روی میز مقابلم 

که از گذشته  به یادگار مانده

و در نورمهتاب خودنمایی میکند

باز میشن

-جفتی چشم دیرآشنای غریب با سکوتی مرگبار!

و

جفتی  آهوانه چشم که تولد یافته ی عاشقانه های دیروزند- 

نگاهم با معصومیت دلنوازش گره میخورد

در دل تحسینی دوباره میکنم خالق زیباییها

و احساس مادرانه ام را

... که حکایت از حیات بخشیدن خالق گونه ای دارد  بی بدیل...

احساس بودنم دوباره جان میگیرد

چشمهام رو از قاب خاطرات تلخ و شیرینم به ودیعه میگیرم و

به ساعتم نگاه میندازم

ساعت از 5گذشته 

از جام بلند میشم تا محیای میهمانی آسمان شوم

 ...لحظه ای بعد...

...خودم رو تو قاب آینه پیدا میکنم!

به خیال اینکه آینه رو غبار گرفته

دستی روی آینه بر صورت و موهام میکشم

انگار خیلی وقته که خودم رو ندیدم

دستی به موهام میکشم تا چیزی رو که آینه بهم میگه رد کنم

تعدادموهای سپیدم که دیگه نمیشه شمردشون

صداقت همیشه آینه را به رخ چشمهایم میکشاند

و این بار سپیدی موهایم

از نشستن گردو غبار جدالی بی رحمانه بر موهایم حکایت میکند

صورتم را در قاب خاکستری رنگ موهایم به تماشا مینشینم

موهای سپیدم را عاشقانه نوازش میکنم

دلم به زیبایی تمام به اوهام پیری دهن کجی میکند

دوباره عاشق میشوم!

...دستم 

با مشتی جاری آب...

 طراوتی خنک به چشمهایم هدیه میکنند

و

....چشمهایم

غزل میخوانند...

 

 

 

/ 5 نظر / 18 بازدید
دیوونگی

زندگی کوتاه است قوانین را زیر پا بگذار بسرعت ببخش با صداقت عاشق شو و با حرارت ببوس همیشه بخند هیچ وقت لبخند را از لب هایت دریغ نکن مهم نیست زندگی چقدر عجیب است زندگی همیشه آنطور که ما فکر می کنیم پیش نمی رود اما تا زمانی که هستیم ، باید بخندیم و سپاسگذار باشیم[گل]

الهه

سلام عزیزم.وقتی می نویسی خیالم تا حدی راحت میشه از رو نوشته هات خیلی خوب میشه حالتو فهمید.به نظرم خیلی بهتر شدی.

سید محمدرضا هاشمی زاده

دلنوشته باطراوتت وبا احساست را زمزمه کردم ولذت بردم..زیرا سپید شعر با طولانی شدن مصراع ها ازحالت شعر به دلنوشته تبدیل می شود ............ سلام بزرگوار صمیمی .............. به خلوت تنهایی ام خوش آمدید در این عصر بی تکیه گاهی و غربت.. حضورتان باعت آرامش دل وجان وتعالی اشعارم شد...سپاس از این صمیمیت و حسن همدلی تان.. در این زمستان دلتان به گرمای محبت گرم ...واگر به علت عدم صحت کامل وفرصت کافی نتوانستم نقدی در خور آثار ارزشمندتان داشته باشم پوزش می خواهم. ........... تونخلی سربلند و سبز وخوبی ....سکوت ساحـل تنـگ غروبی دلــت دریـــا تـرین شــور محبــت.....وگرمی مثل گــرمــای جنوبی......هاشمی زاده

دیوونگی

رهگذر به مرداب رسید خطاب به او پرسید : راز مرگ دلخراش تو چیست ؟ مرداب : راز مرگ من هرگز فاش نشد اما اکنون که تو می خواهی پس، پایین تر آی حرف هایم ابدیست [گل]