یلدای من

دخترم ! 

          امتداد نگاهت،

                           یلدای هر شب من!...

...

ناخودآگاه به طرف دریچه اتاق کشیده میشم

نگاه به حیاط مدرسه میکنم

میبینم بچه ها مشغول صف گرفتن هستن

یه نگاه به ساعت میندازم

ساعت 9:30 هست

تعجب میکنم از اینکه این وقت روزمراسم صبحکاه داره اجرا میشه

 وباخودم میگم حتماً مراسم خاصی دارید

یه گروه از بچه ها جلو صف روبروی بقیه بچه ها ایستادن و ظاهراً میخوان سرود بخونن

صدای یکی از مسئولین مدرسه از بلندگو پخش میشه که

_امروز به مناسبت شب یلدا بچه های کلاس چهارم 2 با کمک معلمشون برنامه ای رو آماده کردن که میخوان براتون اجرا کنن

چهارم 2!!!

چشمهام دوباره بی قرار روی ماهت میشه

 و

خیره گروه سرود

تا شاید بتونن تو رو از بین بچه های دیگه تشخیص بدن

اما بی فایده است

از این فاصله نمیشه تشخیص داد که کدوم یکی هستی

بارها به سرم زده برم یه دوربین شکاری حرفه ای بگیرم تا بتونم لحظه های زیبای کودکی تو رو که داره از دستم میره از اینجا شکار کنم

اما...

بگذریم

برنامه شروع میشه و یه صدای آشنا باعث میشه تمام وجودم بشه گوش

خودتی

حمیده من

صدای خودته

این صدای حمیده من هست که داره برای بچه ها از شب یلدا میگه

صدای گرفته ات مامان رو متوجه سرما خوردگی و کسالتت میکنه و نگران

...صدات هنوز از بلندگوی مدرسه پخش میشه

دلم پر میکشه و به همراه صدای دلنشینت میاد تو حیاط مدرسه

چشمهام رو میبندم تا

ذهنم

 از تجسم چهره فرشته گونه ا ت

و

 گوشهام

از صدای کودکانه ات

خودشون رو سیراب کنند...

آرامش خیالم!

کاش آغوش مامان تو این شبهای سرد زمستون میتونست تو لحظاتی که بهش نیاز داری گرمابخش وجودت باشه

...صدات هنوز از بلندگوی مدرسه پخش میشه

 

خواهش هر لحظه آغوش مادر!

عقربه های ساعات تنهائی ام

و

...هرم  آغوشی بی قرار

یلدای نگاهت را

به انتظار نشسته اند...

 

 

خداجون!

من بنده ی حلقه به گوش موهبت های گاه و بی گاه ذات اقدست هستم

هزاران هزار حمد و سپاس ارزانی مهربانی های بی نهایتت

/ 6 نظر / 6 بازدید
یک آشنا

روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد….. و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست. گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. اما همان هم از من گرفته شد . این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواست از لانه محقرم ؟ کجای دنیا را گرفته بودم؟ و سنگینی بغض راه کلامش بست. سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت:ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمین مار پر گشودی. گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود. خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی! اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی درونش فرو ریخت … های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد

عطر اعجاز انگیز دشتهای نرگس تقدیم به قلب تنها و مهربانت

طاهره

سلام سنگام خوبی خانمم؟ چند روزه دارم یه بند متنهات رو میخونم واقعا درک مادر بودن و ندیدن و جدا شدن از دختر سخته واقعا ناراحتم سنگام من مدت زیادی بود از سعید میخواستم که باهات بحرفم ولی قبول نکرد تنها یه چیز میخواستم ازت بپرسم چرا؟ این یه سوال کوچک ولی خیلی مهم هست خیلی دوست دارم بدونی چقد ناراحتم از این اتفاق ولی تو چرا؟ [ناراحت]

همدرد

azize delam man daghighan mifahmam chi migi vali faghat sabr kon aslan nabayad be vojodet na omidi rah bedi khoda hame chiz ro mibine man ba tak tak kalamehaye neveshtehat gerye kardam va ba tamame vojod dark mikonam

عاطی

وااای خیلی سخته خیلی ، دلیل خدا برای این همه اذیت و شکنجه ما چیه؟؟

مرتضی عزیزی

کدوم قلب سنگی ست که اجازه داده این عشق زیبای مادری به فرزندش اینگونه محصور در واژگان بمونه؟ اشکم جاری شد از خوندن این پست و پست (عروسک) درود بر احساس زیبای شما و همه ی مادرای خوش قلب براتون دعا کردم و می کنم. خداوند بزرگتر از این حرفاست که صحبت های دل شما رو نادیده بگیره. دست از دامان خداوند نکشید.