عطر بهار نارنج

عسل مامان!

هزارتا سلام و یه عالم بوسه زنبوری به روی ماهت

از همون بوسه های کوچولویی که برای پس گرفتنش از مامان، مثل یه زنبور کوچولو با نیش گرفتنای شیرینت همه ی خستگی مامانو از تنش بیرون میکردی

زنبور طلایی کوچولوی مامان

یادم میاد همسن و سال تو که بودم

یه شخصیت کارتونی محبوب داشتم به اسم هاچ

هاچ زنبور عسل رو من و دوستام همونقدر دوست داشتیم که تو الان بن تن رو دوست داری و ماجراهاش رو دنبال میکنی

هاچ کوچولوی اونروزهای ما ساعت مچی جادویی نداشت که بهش قدرت جادویی بده برای جنگیدن با غولهای خیالیش

اما جاش یه قلب کوچولو پر از عشق به مامانش داشت که از هر جادویی براش کارسازتر بود

هاچ با یاد مامانش قدرت میگرفت و همه مانع های سر راهش رو برای رسیدن به اون از بین میبرد

ما بچه ها هم با چشمهامون هاچ رو تو راه پیدا کردن مامانش دنبال میکردیم

هاچ با جستجوهاش چشمهای ما رو هم بی قرار مامانش کرده بود

گاهی حشره های مرموزی سر راهش قرار میگرفتن و با حرفهایی مثل :مامانت دوستت نداشته و تو رو رها کرده و ....اونو ناراحت و غمگین میکردن

هر چند هاچ هیچ وقت حرف اونها رو باور نمیکرد و همه رو از سر راهش دور میکرد

گاهی هاچ خسته و نا امید میشد و ما

تنها اونوقتها بود که مامان هاچ رو از تو چشمهای هاچ میتونستیم ببینیم که برای هاچ آغوش باز کرده بود و بهش لبخند میزد تا نا امیدی رو از دل هاچ دور کنه

بعدها تو قسمت آخر داستان ما دیدیم که  تو اون مدتی که هاچ همه جا رو دنبال مامانش میگشته مامان هاچ تو کندوی یه دسته زنبور زشت و وحشی اسیر بوده

از اون زمان چیزی حدود 20سال میگذره و حالا هاچ قصه ی کودکی من مامان شده

و باز هم اینبار اونه که برای به دست آوردن زنبور کوچولوش باید تلاش کنه

آخه زنبور کوچولوش تو کندوی زنبورای سیاه اسیره

هاچ با اینکه مامان شده بازم گاهی ناامید میشه

واینبار هم جادوی مهری مادرانه

بهش توان و قدرت میده

برای جنگ با همه ناامیدی ها و سیاهی ها

 

زنبور کوچولوی من!

من اینجام...

تو عطر شکوفه های بهارنارنج

تو رنگ سبز سبزه های بارون خورده

تو تنگ ماهی قرمز شب عید

تو رنگ سرخ سیب سفره هفت سین

 اونجا میون سرکه و سیر

دلم رو بردار

بیا

کنار آب و آینه و قرآن

بنشین

به آینه نگاه کن

منو ببین

تو سرمه دلربای چشمهات

لابلای حلقه حلقه موهای فرشته گونه و زیبات

تو تبسم شیرین غنچه لبهات

حالا تو قاب آینه 

به من نگاه کن

شهد چشمهای منتظرم را که نوش کردی

 نزدیکتر بیا و آهسته

                          لبهای بی قرارم را

                                                در آینه

                                                        ببوس.

 

 

/ 9 نظر / 25 بازدید
چراغ خاموش

با سلام دوست عزيز اول اينكه با مرور اين كارتون خاطره انگيز من رو به سرزمين دور خاطره ها برديد واحساس قشنگي پيدا كردم.واحتمالا دوم تشابه نيمه دوم اين داستان به قصه زندگي شماست كه بسي جاي تامل داره.در هرهر حال انشاالله كه دردها به قرار آيد......شاد زي مهر افزون

عاطی

سنگام خوبی؟ دل نگرانتم عزیز. همه چی خوبه؟ توروخدا مواظب خودت باش دوست قوی و صبور من.

عاطی

امیدوارم همیشه برات اتفاقای خوب بیوفته. خدا که منو حسابی غافلگیر کرد. مهره چینیاش حرف نداره. دوست دارم

عاطی

سنگام جان خوبی ؟ همه چی خوبه ؟ دل نگرانتم چرا نیستی ؟؟

محمد حقانی

درود بر بانو سنگام عزیز سال نو مبارک اومید آن باشد که امسال سال وصل یارها باشد و همه با هم مهربون از شما چه پنهان دیار دوم بودیم چون برنامه اقامتمون درست شده این مدت باید برمو بیام تا کارهای ساکن شدنمونو به یه نقطه مطمئن برسونم رها خانوم و مامانش سلامو تبریک عرض میکنند شاد سلامت برقرار باشید

سید محمدرضا هاشمی زاده

هـــوای تــــازه..حـــــال نو مبارک......پر ِ پـــــرواز وبال نو مبارک پر از شوق شکفتن باشی ای گل....به تو نوروز وسال نو مبارک ............ سلام عزیز صمیمی ........... سلامی از صمیم دل با رنگ وعطر گل وشکوه شکفتن بهار... فرا رسیدن نوروز باستانی..وسال نو...شکوفایی بهار دلنشسن طبیعت .. مبارک.وخجسته باد...تورا هر لحظه وهر روز.. نو روز لحظاتت به طراوت گل...وعمرت به سر سبزی وشکوفایی بهار .................. از این که در این عصر بی تکیه گاهی..فراموشم نمی فرمائید..سپاسگزارم...واگر به علت عدم صحت کامل وفرصت کافی نتوانستم نقدی در خور آثار ارزشمندتان داشته باشم پوزش می خواهم....ذوستی ات در سال جدید مستدام .....

سمیه

فاطمه عزیزم دست نوشته زیبایت را خواندم و با خودم فکر کردم اگر خدا مقداری از صبر خود را به ما هدیه نکرده بود در مقابل این ....چگونه تاب میاوردیم در کل عزیزترینم صبور باش که چرخ روزگار با اینکه خیلی ارام میچرخد ولی صحنه های زیبایی را حتما به ما نشان خواهد داد به قول یک عزیز حمیده همیشه بچه نمیمونه و.... از راه دور روی ماهتو میبوسم وامیدوارم بزودی دوباره ببینمت محمد حسین هم دلتنگته ومیگه به خاله بگو خیلی دوست دارم.[گل][خداحافظ]

مرتضی عزیزی

چقدر این مطلبتون دلنشین و تاثیرگذار و صمیمی بود خیلی... خیلی... مخصوصا با موسیقی وبلاگتون یه حس عجیبی در من ایجاد کرد. حسی تلخ و شیرین ترکیبی از امید و حسرت و نوستالژی امیدوارم خداوند فرزندتون رو براتون حفظ کنه و درود قلبی من به شما