ابتدا همه دوستان رو دعوت به خوندن و تعمق در گزیده ای از کتاب پیامبر و دیوانه اثر جبران خلیل جبران میکنم که خودم تا امروز بارها و بارها خوندم و هربار بیشتر از گذشته ازش لذت بردم  

سگ دانا

یک روز سگ دانایی از کنار یک دسته گربه می گذشت.
وقتی که نزدیک شد و دید که گربه ها سخت با خود سرگرم اند و اعتنایی به او ندارند، ایستاد.
آنگاه از میان آن دسته، یک گربه درشت و عبوس پیش آمد و گفت "ای برادران دعا کنید؛ هر گاه دعا کردید و باز هم دعا کردید و کردید، آنگاه یقین بدانید که باران موش خواهد آمد."
سگ چون این را شنید در دل خود خندید و از آنها روبرگرداند و گفت "ای گربه های کور ابله، مگر ننوشته اند و مگر من و پدرانم ندانسته ایم که آنچه به ازای دعا و ایمان و عبادت می بارد موش نیست بلکه استخوان است."

مترسک

یک بار به مترسکی گفتم "از ایستان در این دشت خلوت خسته نشده ای؟" گفت: "لذت ترساندن عمیق و پایدار است، من از آن خسته نمی شوم".
دمی اندیشیدم و گفتم: "درست است؛ چون که من هم مزه این لذت را چشیده ام."
او گفت:" فقط کسانی که تن شان از کاه پر شده باشد این لذت را می شناسند."
آنگاه من از پیش او رفتم، و ندانستم که منظورش ستایش از من بود یا خوار کردن من.
یک سال گذشت و در این مدت مترسک فیلسوف شد.
هنگامی که باز از کنار او می گذشتم دیدم دو کلاغ دارند زیر کلاهش لانه می سازند.

دو قفس

در باغ پدرم دو قفس هست. در یکی شیری ست، که بردگان پدرم از صحرای نینوا آورده اند؛ در دیگری گنجشکی ست بی آواز.
هر روز سحرگاهان گنجشک به شیر می گوید "بامدادت خوش، ای برادر زندانی."

و اما بعد...

از حافظ خودمان

 

در پی آنم که گر ز دست برآید

دست به کاری زنم که غصه سرآید

خلوت دل نیست جای صحبت اضداد

دیو چو بیرون رود فرشته درآید

 

 

و اما بریم بر سر به قول عزیزی فخر فروشی های بنده

 

در پی به روز کردن آرزوهایم

انسان نما های گذشته را از حافظه ام حذف کرده ام

پوشه علاقمندیهایم را  به "آینده" تغییرنام داده ام

بر روی صفحه نمایش احساسم

جدیدترین ورژن ویروس یاب را

نصب و راه اندازی نموده ام

آی تو!

بیگانه ی امروز!

دست همه فیلتر شکن های پوسیده ذهنت را  خوانده ام!

و امروز

فیلترورودی احساسم را از آسمان به ودیعه گرفته ام

تنها باید خورشید باشی

تا شاید

شعاعی از وجودت مجوز عبور را از دریچه دلم داشته باشد

که آنهم

خوب میدانم

و همین دیروز دیدم

روحت را به تسخیرساحری در ایگلویی مخوف درآوردی

و سگهای قطبی را دیدم

باسورتمه ای پوسیده

نعش گذشته را بر یخهای قلبت

میکشند

...

باورکرده ام رفتن و گم شدنت را

وهشدار میدهم!

پای خیال بودنت را از خوابهای تازه ام کوتاه کن!

چرا که نقش خیال سوم زده ات

با حقیقت بهار باورم  همخوانی ندارد

از همان زمان که با تارهای غرور و نفرت

به تنیدن خانه آرزوهای شومت مشغول شدی

من نیز

با ابریشم احساسم

فرشی بافته ام با نقش جمله ای زربافت

و بر سردر ورودی قلبم آویخته ام

"ورور مترسکهای شیطان صفت گذشته به خوابهای شکوفایی ام ممنوع!"

...

و اما تو دخترم!

پلکهای

خیال و خواب و بیداری ام

و قلبم

 که خانه همیشه تو بوده است و هست

در ساحل سبز انتظارشان

طلوع همیشه ات را

ازپس ابرهای سیاه بدگمانی

 به انتظار نشسته اند...

مادر دیروز امروز و همیشه ات (مامان فاطمه)

/ 4 نظر / 21 بازدید
سید محمدرضا هاشمی زاده

من وتو خاطرات و آن اقاقی...کجایـــی ای رقیـق هم اتاقی؟ در این آشـفته بــازار محبت....دل من روی دستم مانده باقی هاشمی زاده ............. سلام بزرگوار صمیمی .......... به خلوت تنهایی ام خوش آمدید در این عصر بی تکیه گاهی و غربت.. حضورتان باعت آرامش دل وجان وتعالی اشعارم شد...سپاس از این صمیمیت و حسن همدلی تان.. در این زمستان دلتان به گرمای محبت گرم ...واگر به علت عدم صحت کامل وفرصت کافی نتوانستم نقدی در خور آثار ارزشمندتان داشته باشم پوزش می خواهم. می شود در دل هم زمزم جــاری باشیم.....ودر این فصل زمستان وبهــاری باشیم ............ از زمزمه شعر بسیار صمیمی معطر دلنشین وباطراوتت که بامضامین ارزشمند وتعبیرات محکم ونواندیش.وتازه.وحال وهوایی لبریز از احساسی معطر..وزبانی صمیمی وزلال همرا لذت بردم

محمد حقانی

درود بر مامانه حمیده خاتون بانو داره کم کم انر}ی میگیره نوشتهاتون اتمفسر سازی دارید میکید باشد روزی که دیگر غم بی معنا باشد برای شما[گل]

شكوفه ياس

سلام فاطمه جان داستانهاي جالبي بودن ... مخصوصا مترسك فيلسوف ! دستمريزاد به حافظ :) و دلنوشته هاي خودت هم كه بايد بگم حسابي سيستمت رو آپگريد كردي ها ، خيلي خوبه كه به فكر ارتقاء سيستم افتادي ... اصلا اساس زندگي همينه هر روز بايد بهتر از ديروز باشيم و مهر مادرانه ات هم كه مي دانم چون خورشيدي درخشان در آسمان زندگي ات مي درخشد و حميده عزيز در اين گرما بخش حتي اگر در سايه هم باشد بي بهره نخواهد ماند ... مطمئن هستم . به اميد روزهاي خوب [گل]