نشانی: چشمهای دخترم !حمیده...
...خاطراتم را ، جز چشمهایت، در ازای یک جفت بال فروختم... 

 

 

بهارزندگیم سلام

امروز درست10 روز از آخرین دیدارمون میگذره و من همچنان دلتنگ چشمهای زیبای توام

و شاید توهم...

عزیز مادر،

 دختر زیبای من!

قصه شنگول و منگول رو خاطرت هست؟

گرگ حیله گر قصه رو خوب یادت هست؟

همون که اسمش ترس به دلت می انداخت و

همیشه ازم میخواستی شب قبل از وقت لالائی برات ازش نگم

 تا خواب راحتی داشته باشی

میترسیدی گرگ بی حیا همون جور که خودشوتو خونه شنگول و منگول جاکرد و اونا روخورد

همونجور هم  وارد خوابت بشه و رویاهای قشنگت رو بخوره!

حپه انگور من!

هوشیار باش!

 کسی که قراره در نبودن مامان

 تو رو گول بزنه

حتماً نیاز نیست که به شکل و قیافه یه گرگ باشه

چرا که تو هم یه ببیی نیستی

و حتماً نیاز نیست که یه آقا گرگه باشه

و حتماً نباید به قصد خوردن تو اومده باشه

چرا که

گرگهای امروز

دزد عشق و محبت و

 گرسنه چشمهای روشن بین آدمها هستن

البته عزیزم هر سکه دو رو داره

اینو هم باید در نظر داشته باشی

 فرشته ها هم فرشته های قصه سیندرلا نیستند که

چوب جادویی داشته باشن

 لباس پری ها رو پوشیده باشن

و برات یه کالسکه جادویی بیارن تا توش بنشینی و بری دتبال گمشده ات

نه

گاهی انقدر آسمان تاریکه که نمیشه فرشته و گرگ رو از هم تشخیص داد

گاهی انسانهایی را میبینی سوار بر ارابه گرگها

در حال دریدن شکم فرشته ها هستند

و به ظاهر خوشحالند!

در نبود من چشمهای تورا گرگها جرعه جرعه می نوشند

اما خدا

–دوست و یاور من و تو-

وعده دیدارداده  

...صبح با خورشید می آیم

چشمهایم سوغاتی است برای صورت ماهگونه ات

چشمهایم را جای چشمهایت بگذار

دوباره مرا

و روزهای کودکی ات را  

تماشاکن .

[ چهارشنبه ۳٠ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱:٢۸ ‎ق.ظ ] [ سنگام (فاطمه) نوبخت ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

دوباره شروع میشوم... از سر خط... نقطه میگذارم... پایان گذشته ام... و شروع میکنم... خودم را...
امکانات وب
RSS Feed