نشانی: چشمهای دخترم !حمیده...
...خاطراتم را ، جز چشمهایت، در ازای یک جفت بال فروختم... 

 

دختراز جان عزیزترم! حمیده

من و تو خوب میدانیم

مهر مادر و فرزندی

کالا نیست که بشود پایان سال

آن را به سمساری محله فروخت

تا جدیدش را جایگزین کرد

امروز فاصله ها و دروغها

 سهم مادری ام را به غارت می برند

غافل از اینکه

مرگ نیز

پایانی برای مهرمادر و فرزندی نیست

 

میهمانی ترتیب خواهم داد

تادهمین سالگرد مادر بودنم را جش بگیرم

همه میهمانها خودمانی اند:

قلبم

که با هر تپش تو را در رگهایم جریان میدهد

ذهنم

که آشیانه ی کبوتر چشمهایت شده اند

جسمم

که با 9 ماه میزبانی  تو و پس از آن 3 سال شیره ی جان به کامت ریختن ،زیبایی دخترانه اش را به نفسهای همیشه ی تو بخشید

آغوشم

که امن ترین پناهگاه تو در لحظه ی تو لد بوده و تا ابد عاشقانه میزبان حضور تو خواهد بود

چشمهایم

که شعر شاهنامه ی چشمهایت را از بر کرده اند و این روزها به انتظار خو کرده اند

گوشهایم

که گاه و بی گاه با به پرواز درآمدن کبوتر خیالم

صدایت را در اعماق وجودم طنین انداز می کنند

صدای گریه ی نوزادی که روزی هزار بار در تک تک سلولهایم

جان میگیرد

متولد میشود

لب به سخن باز میکند

و فریاد میزند

مادر بودنم را

 

                            مامان فاطمه ی همیشه ی توماچ

 

 

[ یکشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ٧:٤۱ ‎ق.ظ ] [ سنگام (فاطمه) نوبخت ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

دوباره شروع میشوم... از سر خط... نقطه میگذارم... پایان گذشته ام... و شروع میکنم... خودم را...
امکانات وب
RSS Feed