نشانی: چشمهای دخترم !حمیده...
...خاطراتم را ، جز چشمهایت، در ازای یک جفت بال فروختم... 

 

 

نور چشمم حمیده!

این روزها فاطمیه

برای من

برای تو

و برای همه ی فاطمه ها...

زینب ها...

قصه از عشق و عاطفه ای می گوید

که

بارها

 به ضرب سیلی کبود شد

با غصب فدک محزون شد

بین درو دیوار محصور آتش و خون شد

اما...

خیر کثیربود و ماند

 ...

بر حاشیه ی برگ شقایق

نقش بست

و تا بی نهایت

تکثیر شد

 ...

و

تاریخ را

سرمست از

عطر شکوفه های یاسی کرد

که دستهای مادرانه اش

آبیاری کرده بود...

...

دخترم!

زینب گونه صبور باش

من نیز

دیرزمانی است

مشق میکنم

تاب و توان فاطمی را...

مامان فاطمه ی تو

 

[ شنبه ٢ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۸:٢٩ ‎ق.ظ ] [ سنگام (فاطمه) نوبخت ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

دوباره شروع میشوم... از سر خط... نقطه میگذارم... پایان گذشته ام... و شروع میکنم... خودم را...
امکانات وب
RSS Feed