نشانی: چشمهای دخترم !حمیده...
...خاطراتم را ، جز چشمهایت، در ازای یک جفت بال فروختم... 

ابتدا همه دوستان رو دعوت به خوندن و تعمق در گزیده ای از کتاب پیامبر و دیوانه اثر جبران خلیل جبران میکنم که خودم تا امروز بارها و بارها خوندم و هربار بیشتر از گذشته ازش لذت بردم  

سگ دانا

یک روز سگ دانایی از کنار یک دسته گربه می گذشت.
وقتی که نزدیک شد و دید که گربه ها سخت با خود سرگرم اند و اعتنایی به او ندارند، ایستاد.
آنگاه از میان آن دسته، یک گربه درشت و عبوس پیش آمد و گفت "ای برادران دعا کنید؛ هر گاه دعا کردید و باز هم دعا کردید و کردید، آنگاه یقین بدانید که باران موش خواهد آمد."
سگ چون این را شنید در دل خود خندید و از آنها روبرگرداند و گفت "ای گربه های کور ابله، مگر ننوشته اند و مگر من و پدرانم ندانسته ایم که آنچه به ازای دعا و ایمان و عبادت می بارد موش نیست بلکه استخوان است."

مترسک

یک بار به مترسکی گفتم "از ایستان در این دشت خلوت خسته نشده ای؟" گفت: "لذت ترساندن عمیق و پایدار است، من از آن خسته نمی شوم".
دمی اندیشیدم و گفتم: "درست است؛ چون که من هم مزه این لذت را چشیده ام."
او گفت:" فقط کسانی که تن شان از کاه پر شده باشد این لذت را می شناسند."
آنگاه من از پیش او رفتم، و ندانستم که منظورش ستایش از من بود یا خوار کردن من.
یک سال گذشت و در این مدت مترسک فیلسوف شد.
هنگامی که باز از کنار او می گذشتم دیدم دو کلاغ دارند زیر کلاهش لانه می سازند.

دو قفس

در باغ پدرم دو قفس هست. در یکی شیری ست، که بردگان پدرم از صحرای نینوا آورده اند؛ در دیگری گنجشکی ست بی آواز.
هر روز سحرگاهان گنجشک به شیر می گوید "بامدادت خوش، ای برادر زندانی."

و اما بعد...

از حافظ خودمان

 

در پی آنم که گر ز دست برآید

دست به کاری زنم که غصه سرآید

خلوت دل نیست جای صحبت اضداد

دیو چو بیرون رود فرشته درآید

 

 

و اما بریم بر سر به قول عزیزی فخر فروشی های بنده

 

در پی به روز کردن آرزوهایم

انسان نما های گذشته را از حافظه ام حذف کرده ام

پوشه علاقمندیهایم را  به "آینده" تغییرنام داده ام

بر روی صفحه نمایش احساسم

جدیدترین ورژن ویروس یاب را

نصب و راه اندازی نموده ام

آی تو!

بیگانه ی امروز!

دست همه فیلتر شکن های پوسیده ذهنت را  خوانده ام!

و امروز

فیلترورودی احساسم را از آسمان به ودیعه گرفته ام

تنها باید خورشید باشی

تا شاید

شعاعی از وجودت مجوز عبور را از دریچه دلم داشته باشد

که آنهم

خوب میدانم

و همین دیروز دیدم

روحت را به تسخیرساحری در ایگلویی مخوف درآوردی

و سگهای قطبی را دیدم

باسورتمه ای پوسیده

نعش گذشته را بر یخهای قلبت

میکشند

...

باورکرده ام رفتن و گم شدنت را

وهشدار میدهم!

پای خیال بودنت را از خوابهای تازه ام کوتاه کن!

چرا که نقش خیال سوم زده ات

با حقیقت بهار باورم  همخوانی ندارد

از همان زمان که با تارهای غرور و نفرت

به تنیدن خانه آرزوهای شومت مشغول شدی

من نیز

با ابریشم احساسم

فرشی بافته ام با نقش جمله ای زربافت

و بر سردر ورودی قلبم آویخته ام

"ورور مترسکهای شیطان صفت گذشته به خوابهای شکوفایی ام ممنوع!"

...

و اما تو دخترم!

پلکهای

خیال و خواب و بیداری ام

و قلبم

 که خانه همیشه تو بوده است و هست

در ساحل سبز انتظارشان

طلوع همیشه ات را

ازپس ابرهای سیاه بدگمانی

 به انتظار نشسته اند...

مادر دیروز امروز و همیشه ات (مامان فاطمه)

[ شنبه ۱٥ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ٤:٥٢ ‎ب.ظ ] [ سنگام (فاطمه) نوبخت ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

دوباره شروع میشوم... از سر خط... نقطه میگذارم... پایان گذشته ام... و شروع میکنم... خودم را...
امکانات وب
RSS Feed