نشانی: چشمهای دخترم !حمیده...
...خاطراتم را ، جز چشمهایت، در ازای یک جفت بال فروختم... 

زیر گنبد کبود

جز من و خدا

کسی نبود

روزگار

روبه راه بود

هیچ چیز

نه سفید نه سیاه بود

با وجود این

مثل اینکه چیزی اشتباه بود

***

زیر گنبد کبود

بازی خدا

نیمه کاره مانده بود

واژه ای نبود و هیچ کس

شعری از خدا نخوانده بود

***

تا که او مرا برای بازی خودش

انتخاب کرد

توی گوش من یواش گفت:

"تو دعای کوچک منی"

بعد هم مرا

مستجاب کرد

***

پرده ها کنار رفت

خود به خود

با شروع بازی خدا

عشق افتتاح شد

سال هاست

اسم بازی من و خدا

زندگی است

هیچ چیز مثل بازی قشنگ ما

عجیب نیست

بازیی که ساده است و سخت

مثل بازی بهار با درخت

***

با خدا طرف شدن

کار مشکلی است

زندگی

بازی خدا و یک عروسک گلی است.

.

.

.

عرفان نظرآهاری

[ دوشنبه ٢٦ خرداد ۱۳٩۳ ] [ ٤:۳٠ ‎ق.ظ ] [ سنگام (فاطمه) نوبخت ]

 عطرآفرین محبوب من!

دلم گلستانه ایست، غرق نگاهت

که

در ضیافت ماه

خرمن خرمن گل می دهد

و

در سرخی طلوع

قطره قطره گل آب می شود

وقف

حریم امن خانه ات!

...


هدیه ای از استاد عزیزم فاطمه راکعی برای چشمهای دخترم حمیده:

 مهربانی

میراث من است

برای تو

که آن را

با نایاب ترین

غمهای جهان

در

عمق بی پایان

چشمان سیاه تو

پنهان کرده ام!

 

حمیده ی مامان!

تعطیلاتت به رنگ مهربانی خدا.

[ شنبه ۳ خرداد ۱۳٩۳ ] [ ٩:٠۸ ‎ب.ظ ] [ سنگام (فاطمه) نوبخت ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

دوباره شروع میشوم... از سر خط... نقطه میگذارم... پایان گذشته ام... و شروع میکنم... خودم را...
امکانات وب
RSS Feed