نشانی: چشمهای دخترم !حمیده...
...خاطراتم را ، جز چشمهایت، در ازای یک جفت بال فروختم... 

از خواب که بیدار شدم خیلی آروم دستم رو به دنبال برجستگی انگشتهای مشت کرده کوچولوش روی شکمم کشیدم ، بی حرکتی روز گذشتش انتظار شیرین آمدنش رو با نگرانی و دلهره همراه کرده بود . به سختی نشستم و لیوان آب قندی رو که مادرم آماده کرده بود به امید تکون خوردنش سرکشیدم . حالت تهوعی که 9 ماه بود همدم شب و روزم شده بود دوباره من رو با وجود سنگینی که مانع دویدنم می شد به حیاط و پای باغچه رسوند. مثل همیشه برگی از درخت لیمو چیدم و جلو بینیم گرفتم تا عطرش حالم رو عوض کنه. صدای مادرم رو شنیدم که می گفت : من کیف و وسایلت رو آماده کردم بیا آماده شو تا اول وقتی بریم بیمارستان اگر وقتش بود بستریت می کنن اگر هم نبود صدای قلبش رو میشنوی و با خیال راحت میای خونه.

...ساعتی بعد روی تخت بیمارستان صدای تاپ تاپ قلبی که مدتی بود قشنگترین موسیقی زندگیم شده بود لبخند رو روی لبهام نشوند و کمی تسکینم داد. به تشخیص مسئول بخش ،کارهای بستری انجام شد و آماده زایمان شدم.ازپرستارها خواستم با دوستم محبوبه که مامای بخش زایمان بود تماس گرفتن و اون هم به سرعت خودش رو بالای سرم رسوند . صدای جیغ مادرها و گهگاهی گریه نوزادها دلهرم رو بیشتر کرده بود و دردم رو مضاعف. اما دستهای محبوبه که دستم رو با مهربانی میفشرد و صدای دلنشینش که  مولودی حضرت فاطمه رو برام می خوند بهم آرامش می داد و تحمل و صبرم رو برای دردی که همه وجودم رو لحظه به لحظه بیشتر فرا می گرفت می افزود. از صبح تا این لحظه که نزدیک غروب بود همه مادرهایی که بستری بودن با نوزادهاشون رفته بودن جز من که باید هنوز با انتظار و دلهره و درد دست و پنجه نرم می کردم از فرط خستگی و درد تو این فاصله چند بار از هوش رفته بودم و با صدای محبوبه که بهم می گفت اگر می خوای بچت صدمه ای نبینه باید به خودت کمک کنی تا هوشیار و بیدار بمونی به خودم اومده بودم.

...صدای اذان و رفتن پرسنل بخش ،برای صرف افطاری منو متوجه زمان کرد . چشمهام دیگه نای بازموندن نداشتن و حسی برای حرف زدن نداشتم با اشاره دست از محبوبه خواستم اونم بره و با دهن روزه اونجا نایسته اما قبول نکرد و در گوشم گفت : سنگام جان می خوام آمادت کنم برای زایمان ،به خودت و من کمک کن تا ببرمت رو تخت زایمان. وقتی بچت رو گرفتم اونوقت می رم برای افطاری. چشمهام دوباره نیرو گرفت و وقتی لباسها و چکمه محبوبه رو دیدم باورم شد که دیگه اینبار حرف محبوبه جدی هست و برای به هوش آوردن من نیست.می ترسیدم و خوشحال بودم که تا چند لحظه دیگه میتونم دختر کوچولوم رو تو بغل بگیرم.

 ...لحظاتی بعد در پنجمین روز از آخرین ماه فصل پاییز و در لحظات زیبای افطار دهم ماه رمضان، صدای گریه نوزادی همه ی بخش رو فرا گرفت ،اون نوزاد ،حمیده ی کوچولوی من بود که با تولدش بهشت را میهمان قلب و روحم ساخت.

 

بهار زندگیم!

من، انتظار و ...........تو

یاران قدیم هستیم

دیروز

انتظار

مرا با چشمهای تو پیوند داد و رفت

...

امروز

دوباره انتظار را خوانده ام

تا

چراغانی کند

راه آمدنت را

...

اینجا

کنار باور من

شمع ها نیز

از یاد برده اند

خاموشی را

و ...

به راه آمدنت

چشم دوخته اند...


 

قربان چشمهایت

مامان فاطمه

 

[ سه‌شنبه ٥ آذر ۱۳٩٢ ] [ ٥:٤٩ ‎ب.ظ ] [ سنگام (فاطمه) نوبخت ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

دوباره شروع میشوم... از سر خط... نقطه میگذارم... پایان گذشته ام... و شروع میکنم... خودم را...
امکانات وب
RSS Feed