نشانی: چشمهای دخترم !حمیده...
...خاطراتم را ، جز چشمهایت، در ازای یک جفت بال فروختم... 

همیشه یه مکانهایی هستن تو زندگی آدمها که به واسطه ی خاطرات خوش یا ناگواری که تو ذهن به جا گذاشتن برای همیشه تو دل آدم ثبت می شن. برای من، یکی از برجسته ترینشون خوابگاه مجتمع آموزشی کانون پرورش فکری در خیابان نوفل لوشاتو و کوچه برلن هست چرا که بهترین روزهای جوونیم رو با دوستان خوبم از جمله مهناز فتاحی عزیز ، نویسنده نامی کشور اونجا گذروندم . شاید برجستگیش به این خاطره که همیشه برام پل های پیشرفتم رو تداعی می کرده و شاید....

به هر حال من سالهاست که برای خرید هیچ جا رو به اونجا ترجیح نداده و نمیدم چرا که قدم زدن تو این کوچه برام مثل ورق زدن دفتر خاطراته.

هفته گذشته برای پیشگیری از قندیل بستنم تو سرمای ناجوانمردانه تهران به فکر یه خرید زمستانی اساسی افتادم و علیرغم سفارشات دوست و فامیل برای خرید از مرکز خریدهای متعدد ، تو مسیر برگشتن از دانشگاه به قولی فیلم یاد هندستون کرد و با یه تغییر مسیر، راهی کوچه خاطراتم یعنی کوچه برلن شدم. شب عید بود و کوچه مملو از جمعیت زن و مردی بود که به قصد خرید عروسی و سیسمونی و ... به اونجا اومده بودن .به محض پا گذاشتنم تو کوچه سوار قطار زمان شدم و قدم به قدم دوران خوش گذشته رو ورق می زدم که رسیدم به مغازه های سیسمونی و لباسهای بچه گانه و ... یاد حمیده ی عزیزم...

کوچه برلن تو هر دوره از زندگیم جذابیت خاص خودشو داشته برام و یادم میاد تو زمانی که مامان شده بودم اگر هزار تا برنامه جورواجور خرید هم که می ریختم وقتی پامو میذاشم تو مغازه های لباسهای نوزادی و بعدها هم لباسهای قرقری پرنسسی که حمیده عاشقشون بود هر چی پول باهام بود همونجا خرج می شد و تصور  ذوق و شوق حمیده تو اون لباسهای پرنسسی همه ی برنامه ریزیهای خریدم رو به هم می ریخت .

اینبار هم مغازه ها، لباسهای زیبای پرنسسی ، تصور شادی حمیده تو تک تک اون لباسها و... همه و همه بود اما وقتی بدون اینکه به این فکر کنم که دسترسی به حمیده ندارم  برای خرید یکی از زیباترینشون پامو تو مغازه گذاشتم در جواب فروشنده که پرسید: "چه سایزی بدم خانم؟" فقط تونستم به دختر بچه هایی که اونجا بودن خیره بشم و ...

صدای پایین کشیدن کرکره های مغازه ها من رو از تجسم سن و سال و قد و قواره حمیده بیرون آورد و با دست خالی راهی خونه کرد...

...

مامان، فدای قد و بالای تو-حمیده ی عزیزم-

که تا وعده ی دیدار - همان زمان که خدا با همه ی عدالتش در فاصله مان جاری شود-

باید چشمهایم تو را و اندازه های تو را در دخترکان هم سن و سالت جستجو کند.

 

 

[ پنجشنبه ٩ آبان ۱۳٩٢ ] [ ۱:٤٩ ‎ق.ظ ] [ سنگام (فاطمه) نوبخت ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

دوباره شروع میشوم... از سر خط... نقطه میگذارم... پایان گذشته ام... و شروع میکنم... خودم را...
امکانات وب
RSS Feed