نشانی: چشمهای دخترم !حمیده...
...خاطراتم را ، جز چشمهایت، در ازای یک جفت بال فروختم... 

سلام ماهی کوچولوی من!

ماهی گلی ها هم اومدن

بعضی هاشون عمرشون به تحویل سال قد نمیده و مثل غم و غصه ها عمرشون کوتاهه.

اما بعضی هاشون تا هستی هستن و پا به پات ، سالهای عمرت رو ورق می زنن. اون ماهی ها ماهی گلی های خونگی هستن که شب عید تو تنگ هستن و طول سال تو حوض خونه، شادی دل صاحبخونه هستن. خاطر تو هم برای دل مامان همینجوریه.

یه روز تنگی شدم برای ماهی وجودت و بعدش خدا خواست پروانه بشی برای آسمون چشمهام، این عید که بیاد سومین عیده که ماهی گلیم سالش رو سر سفره دیگران تحویل می کنه و یاد چشمهاش تو تنگ دلم می رقصه و اینور و اونور میره . یادت تنها ماهی گلی سفره هفت سینمه که هر سال با تحویل سال زیباتر می شه و عمرش طولانی تر.

داستان نمو کوچولو رو یادته؟ شاید دیدن تو تو تنگ بلوری که برات نقاشی کردن به چشم قشنگ بیاد اما من و تو و خدایی که در این فاصله جاریست می دونیم که جای ماهی کوچولوی دلت فقط و فقط دریای وجود مامانی هست که نقطه آغاز پرواز تو بوده.

سال که تحویل شد، تنگ بلور چشمهات رو تو آیینه نگاه کن، هنوز همون گوشه تاریک ، تو سیاهی قشنگش ، کنار تنهاییت خونه دارم  و اون خونه تنها جای امنه برای دیدار من و تو بین خط فاصله هایی که دستهای روزگار بین من و تو کشیده.

 

مامانی تو

[ جمعه ٢۳ اسفند ۱۳٩٢ ] [ ٧:٤٥ ‎ب.ظ ] [ سنگام (فاطمه) نوبخت ]

 

                            

دخترم، حمیده!

امسال هم فصل سرد دارد نفسهای آخرش را می کشد،

عزیزم! این که هیچ تاریکی و شبی ماندنی نیست، قانون طبیعت است.

 

 

زمان هر روز خورشید را در دلگیرترین لحظه های ارغوانی روز و در سرخی خون دیده هایی که فراق می بارند دفن می کند و دمی بعد، سپیده صبح،تولدی دوباره، به رنگ وصال را همراه با شادی و شور گنجشک هایی که انگار به مسابقه می گذارند سلام کردن به صبح را ، برای دیده ها به ارمغان می آورد. درست مثل همین بازی را گذر زمان با طبیعت و فصلها هم دارد؛و زیباتر از فصل بهار که بازگشت دوباره جان به تن طبیعت است،آخرین ماه از فصل زمستان است که همیشه پر است از ارمغان پایان یخ زدگی دلها و سرمستی شکفتن شکوفه ها و رقص گنجشکها.

چقدر من بوی این ماه را دوست می دارم، شاید به اندازه چشمهای تو ، شاید کمی کمتر یا بیشتر؛نمی دانم.

امروز آهی کشیدم و به گنجشکها گفتم امسال هم تو نیستی تا با هم به جمع کردن بهارنارنجهای پای درختها برویم، و آنها گفتند خواب تو را دیده اند که ایستاده بر روی انگشتهای کوچکت نارنجهای باقی مانده از زمستان گذشته را از درخت می چینی تا بهار،مهربانی را بر همه ی شاخه هایش یکسان تقسیم کند!

و همان موقع بود که خواب شب گذشته ام را به یاد آوردم که تو با موهایی که آنقدر بلند شده بودند که بر روی زمین کشیده می شدند ، از کنارم عبور می کردی و قدم در جاده ای مه آلود می گذاشتی....

تنها خدا می داند که دلم چگونه می تپد برای شادمانی ات، حتی اگر بی حضور من و در کنار دیگران داشته باشی اش.

برایت شادمانی همیشگی را طلب می کنم و خوب می دانم خدا دعای مادرانه ام را قبل از به زبان آوردنش به اجابت رسانده است.

مامان فاطمه تو

[ پنجشنبه ۱ اسفند ۱۳٩٢ ] [ ۸:۳٢ ‎ب.ظ ] [ سنگام (فاطمه) نوبخت ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

دوباره شروع میشوم... از سر خط... نقطه میگذارم... پایان گذشته ام... و شروع میکنم... خودم را...
امکانات وب
RSS Feed