نشانی: چشمهای دخترم !حمیده...
...خاطراتم را ، جز چشمهایت، در ازای یک جفت بال فروختم... 
[ سه‌شنبه ۳٠ خرداد ۱۳٩۱ ] [ ٢:٤۱ ‎ب.ظ ] [ سنگام (فاطمه) نوبخت ]
[ یکشنبه ۱٤ خرداد ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ ] [ سنگام (فاطمه) نوبخت ]

تنها برای دیدار تو آمده بودم

اما .........

عزیز دلم

دل کوچولوی تو در دل مادری جوانه زده که چشمه ی احساس و مهربانی بوده و هست

رود حوادث ایام در گذر است اما سنگها ...

سنگها عزیزم همیشه کارشان در جازدن و سد کردن راه بوده و هست

دستانی که سنگ کاشته اند بر سر راه مهربانی ات

نمیدانند

آب اگر راهی برای جریان پیدا نکند

سیل میشود

و ویران میکند خانه ی ظلم را

این روزها

من در تلاشم برای جریان انسانیت در رگهای جداییمان

ولی چه کنم که مهرم را با سنگهاشان نشانه رفته اند

و مرا چاره ای نیست جز اینکه

سپری مهیا سازم از جنس خودشان

...

با سنگهاشان آب را هم گل آلود کرده اند

و حقیقت را نیز

و من امید دارم در کشاکش این ظلم

خوب آموخته باشی از پدرت

 از آب گل آلود ماهی گرفتن را..........

روز چهارشنبه 3/3/91 اطلاع داشتم ساعت 9 آخرین امتحان تو به پایان میرسه و برای دیدن تو و فقط دیدنت بعد از 8ماه به مدرسه اومدم

دلم نمیخواد بعضی چیزا رو اینجا بنویسم اما چون میخواد بمونه برای چشمهای تو بهتره بنویسم

تو به سفارش بابات که هروقت من رو دیدی از من فرار کنی و باهاش تماس بگیری همین کار رو کردی در حالی که خواهش آغوش و دستها و لبهای من رو دوستات که با دیدنم شوق زده شده بودن چقدر زیبا با پریدن تو آغوشم پاسخ دادن و من همه را که بوی تو رو میدادن یکی یکی در آغوش کشیدم و بوسیدم طیبه،هستی،هدیه،سیدو..........

بابات اومد

و اینبار اون دیگه نه بابای تو بود و نه همسر سابق من

بلکه اون دیواری بود از خشم خودساخته ای که با کمک شریک و خانوادش آبیاری شده بود و اینجور بی رحم شده بود

وقتی به سمت من حمله کرد این من نبودم که زیر دستهاو فریادهای اون خرد شدم بلکه باز هم مثل جنگهای گذشتش این خودش بود که تو نظر همه خرد شد اون حتی تو رو ندید که داشتی مثل گل وسط حیاط مدرسه پرپر میشدی

اون فقط خودشو دید

مثل همیشه

من رفتم چرا که نیامده بودم که بمانم

اما او ، خاطره ای که ساخت و جراحتی که بر قلب تو و دوستانت وارد کرد تا همیشه خواهند ماند

و افسوس که اون نمیدونه من تنها مترجم چشمهای تو و حالتهای چهره ی تو بوده و هستم چرا که مادر تو بوده ، هستم و خواهم بود و این قراردادی نیست که بتوان غیرحضوری فسخش کرد!

نگاه خدا نگهبان لحظه های دختری که بواسطه ی حرفهای پوچ اطرافیانش و ترس از اونها نمیخواد مامانشو ببینه

میبوسمت عزیزم

مامان فاطمه ی دیروز، امروز و همیشه ی توقلبماچ

 

[ یکشنبه ٧ خرداد ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ ] [ سنگام (فاطمه) نوبخت ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

دوباره شروع میشوم... از سر خط... نقطه میگذارم... پایان گذشته ام... و شروع میکنم... خودم را...
امکانات وب
RSS Feed