نشانی: چشمهای دخترم !حمیده...
...خاطراتم را ، جز چشمهایت، در ازای یک جفت بال فروختم... 

عسل مامان!

هزارتا سلام و یه عالم بوسه زنبوری به روی ماهت

از همون بوسه های کوچولویی که برای پس گرفتنش از مامان، مثل یه زنبور کوچولو با نیش گرفتنای شیرینت همه ی خستگی مامانو از تنش بیرون میکردی

زنبور طلایی کوچولوی مامان

یادم میاد همسن و سال تو که بودم

یه شخصیت کارتونی محبوب داشتم به اسم هاچ

هاچ زنبور عسل رو من و دوستام همونقدر دوست داشتیم که تو الان بن تن رو دوست داری و ماجراهاش رو دنبال میکنی

هاچ کوچولوی اونروزهای ما ساعت مچی جادویی نداشت که بهش قدرت جادویی بده برای جنگیدن با غولهای خیالیش

اما جاش یه قلب کوچولو پر از عشق به مامانش داشت که از هر جادویی براش کارسازتر بود

هاچ با یاد مامانش قدرت میگرفت و همه مانع های سر راهش رو برای رسیدن به اون از بین میبرد

ما بچه ها هم با چشمهامون هاچ رو تو راه پیدا کردن مامانش دنبال میکردیم

هاچ با جستجوهاش چشمهای ما رو هم بی قرار مامانش کرده بود

گاهی حشره های مرموزی سر راهش قرار میگرفتن و با حرفهایی مثل :مامانت دوستت نداشته و تو رو رها کرده و ....اونو ناراحت و غمگین میکردن

هر چند هاچ هیچ وقت حرف اونها رو باور نمیکرد و همه رو از سر راهش دور میکرد

گاهی هاچ خسته و نا امید میشد و ما

تنها اونوقتها بود که مامان هاچ رو از تو چشمهای هاچ میتونستیم ببینیم که برای هاچ آغوش باز کرده بود و بهش لبخند میزد تا نا امیدی رو از دل هاچ دور کنه

بعدها تو قسمت آخر داستان ما دیدیم که  تو اون مدتی که هاچ همه جا رو دنبال مامانش میگشته مامان هاچ تو کندوی یه دسته زنبور زشت و وحشی اسیر بوده

از اون زمان چیزی حدود 20سال میگذره و حالا هاچ قصه ی کودکی من مامان شده

و باز هم اینبار اونه که برای به دست آوردن زنبور کوچولوش باید تلاش کنه

آخه زنبور کوچولوش تو کندوی زنبورای سیاه اسیره

هاچ با اینکه مامان شده بازم گاهی ناامید میشه

واینبار هم جادوی مهری مادرانه

بهش توان و قدرت میده

برای جنگ با همه ناامیدی ها و سیاهی ها

 

زنبور کوچولوی من!

من اینجام...

تو عطر شکوفه های بهارنارنج

تو رنگ سبز سبزه های بارون خورده

تو تنگ ماهی قرمز شب عید

تو رنگ سرخ سیب سفره هفت سین

 اونجا میون سرکه و سیر

دلم رو بردار

بیا

کنار آب و آینه و قرآن

بنشین

به آینه نگاه کن

منو ببین

تو سرمه دلربای چشمهات

لابلای حلقه حلقه موهای فرشته گونه و زیبات

تو تبسم شیرین غنچه لبهات

حالا تو قاب آینه 

به من نگاه کن

شهد چشمهای منتظرم را که نوش کردی

 نزدیکتر بیا و آهسته

                          لبهای بی قرارم را

                                                در آینه

                                                        ببوس.

 

 

[ چهارشنبه ۱٠ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ ] [ سنگام (فاطمه) نوبخت ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

دوباره شروع میشوم... از سر خط... نقطه میگذارم... پایان گذشته ام... و شروع میکنم... خودم را...
امکانات وب
RSS Feed